خداحافظ گری کوپر در کنار عاشق !
عاشق مارگریت دوراس بی نظیر بود . البته نظر شخصیه . من واقعا عاشقش شم ! این شخصیت خاص این دختره یه جوری بود که یاد حرف یکی از استادا افتادم که همیشه می گه باید شخصیت هاتون خاص باشن تا جداب بشن . این به معنای واقعی کلمه یه شخصیت خاص بود با جذابیت های خاص خودش .
شیوه ی روایتی داستان و خود داستان که از اول تا اخر قصد نداشت خیلی پر هیجان و پر کشش باشه ولی واقعا دلت نمی خواست خوندش رو ول کنی . از این شاخه به اون شاخه پریدن های یهویی اش رو دوست داشتم وقتی وسط تعریف یه داستان می رفت راجع به یه چیز دیگه حرف می زد !
وقتی در مورد برادره صحبت می کرد و از ترس و نفرتی که نسبت به برادرش داشت ! به حس خواهرانه ای که برادر کوچکش داشت و غمی که در از دست دادن او داشت .
و از همه زیبا تر پایان داستان بود :(( گفته که نمی تواند از دوست داشتن او دل بکند و تا دم مرگ دوستش خواهد داشت )) شاید یه کم از تب و تابش بیافتم ضعفاشم به چشم بیاد .
ولی وقتی معشوق ضعیف و ترسوی این دختره نگاه می کنم ! نمی تونم بیفهمم چرا عاشقش بود !!!!
خداحافظ گری کوپر هم تمام شد .(درسته لیدی ال ضعیف تر از خداحافظ گری کوپره ولی بازم من بیشتر دوسش داشتم !) جانم به لبم امد . مردم تا تموم شد . اخر هم نفهمیدم که این تهش می خواست چی بگه . البته بماند که شخصیت لنی خیلی جالب بود . البته فقط برای قصه ها . ادم ها در واقعیت اگر اینطوری باشند واقعا موجودات قابل تحملی نیستند .
عقده های عجیب جس که به لنی حس مادرانه داشت یه وقت هایی حالم را به هم می زد ! بماند که اول دوستش داشتم ولی در پایان فقط اعصابم را داشت خرد می کرد .
عاشق شخصیت باک بودم ! از این سیاسی بازی های دوستان جس هم خسته شده بودم . تم داستان یهو زد و خورد و بکش بکش و دزد بازی می شه . اصلا باهاش حال نکردم ! شاید سبک نویسنده رو دوست نداشتم . هر چی از اول داستان به سمت وسطش می اومدم . بیشتر حوصله ام رو سر می برد . باور کنید از اون کتابایی بود که اگر مجبورم نبودم بخونمش رهاش می کردم تا یه وقت که اعصاب دارم بخونمش . !والا .
چهره ی مرد هنرمند در جوانی دارم می خونم فقط 40 صفحه اش رو تا حالا خوندم و باید بگم یا من نفهمم که نمی فهمم یا جیمز جویس خیلی فهمیده بوده که اینقدر پیچیده نوشته !!!!شایدم اینقدر معمولی نوشته من خیلی جدی گرفتمش!!!!
سو و شون هم می خوانیم . تا به حال 80 صفحه اش را خوانده ام .
نمی دونم چرا دست و دلم نه به فیلم می ره نه کتاب .
دلم می خواد این فیلم های عاشقانه ی پر سوز و گداز رو ببینم و بعد بشینم زار بزنم !
تاثیرات روان پریشیه !
وقتی یه فیلم ناراحت کننده می بینم تا یه هفته می رم تو کما ! واقعا دارم نگران خودم می شم !

